حكيم زجاجى

418

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

210 پياده به حج رفت شاه جهان * بگويم كه چون رفت پيش مهان برهنه بد آن شاه را هر دو پاى * چو آهنگ حج كرد و شد باز جاى در آن ره نمدها بينداختند * به ريگ اندرون خانگه ساختند چو رفتى پياده به منزل ز راه * نمدها ببردندى از جايگاه بينداختندى به پيش اندرون * برفتى بر آنجا شه ذوفنون 215 بدين‌گونه رفت اندرآن راه مير * دلش بود در بند بدر منير پياده به كعبه شد آن شهريار * كشيد آن همه سختى از بهر يار پى شهوتى اين همه رنج برد * دل و جان و تن را به محنت سپرد وز آن جايگه هم‌چنان بازگشت * بدين‌سان كه گفتم ره اندر نوشت چو آمد به بغداد آن خويش‌كام * فرستاد نزديك دلبر پيام 220 كه بردم ز بهرت بسى رنج من * پراكنده كردم بسى گنج من بدان تا شوى جفت من در جهان * تو باشى مرا جان و دل در نهان بيارايى آن « 1 » روى مشكوى من * چو سروى خرامان شوى سوى من تو باشى مهين بانو اندر سراى * ز رفعت نهى بر سر چرخ پاى چو بشنيد درحال دادش جواب * كه خسرو نگردد ز راى صواب 225 سخن‌هاى هادى به ياد آورد * دل نازنين سوى داد آورد پى شهوتى نام نيكو به باد * بندهد كند عهد و سوگند ياد دگربار هارون فرستاد باز * كه با من چنين اسب شوخى متاز ز سوگند و پيمان گشاده شدم * به حج از پى تو پياده شدم ز شاهت كنون رخ نبايد نهفت * كه گشتم به جان با تو من يار و جفت 230 چو بشنيد مه‌روى پاسخ نداد * ز شرم آن زمان دست بر رخ نهاد سخن با فرستاده چيزى نگفت * نه پيدا و ليكن شد اندر نهفت بناليد و باريد درّ خوشاب * تو گويى مگر بود ابر و رباب نبد چاره از امر و فرمان شاه * ز خاك سيه سر برآورد ماه فرستاد هارون براى نثار * درم پيش دلبر دوره صد هزار

--> ( 1 ) بياراى از